خنـکا

ی لبخند تو

برای پیدا کردنت 

پرنده ها پرواز یاد گرفتند

جهانگردها، جهانگرد شدند

قله ها فتح شد

جنگ های جهانی در گرفت

عاقل ها دیوانه شدند

دیوانه ها ،ستاره شناس شدند

و من 

در دریایی غرق شدم که هیچ مرواریدی از تو خبر نداشت

پرنده های مهاجر در جست و جوی تو 

حیران اند

رخی نشان بده!

چه کنم با خرس قطبی درونم؟

یا خواب است یا بهانه تو را میگیرد!


یکی از زلزله های چندین و چند دهم ریشتری که اخیرا گسلهای مرا به لرزه در آورد زن عربی بود که در اربعین شیشه شیر بچه اش را داد تا برایش شربت بریزم!

خوش به حال علی اصغر های ١٤٣٩

حالا شاید باورتان نشود اما قبل از زلزله داشتم به خدا میگفتم: "خدایا مگر با زلزله کاری کنی، تکانی بخوریم، بسم الله" اما بعد زلزله دیدم حتی زلزله هم مرا تکان نمی دهد! 


چجوری التماستو کنم که بمونی... چجور میشه جاهامونو عوض کنیم... اگه طوریت بشه مگه چشام سیر گریه میشه..حرم امام حسین تنها جاییه که وقتی بهش برسی حاجتاتم یادت میره اما من دعا برای تو یادم نرفت.. راستش هنوز از بی خیالی ات متعجبم یک درصد از ناراحتی نیامدن یخ و آب و کپسول گاز را اگر برای بیماری ات داشتی اینجور متعجب نبودم!!!

بعضی کوتاه نوشته ها هست که چند بار به ذهنم می آید! یعنی کامل یادم رفته اما فکر و حال و هوا مرا باز به آن نکته میرساند! یکی از آن مطالب که بعد از همه کربلا رفتن ها با تمام وجود حس میکنم این است که بعد از زیارت میخواهم بروم! امسال بعد ازینکه با تمام وجود طلبش میکردم یادم آمد قبلا هم گفته ام دیگر از مرگ نمیترسم! یادم آمد بار دیگر گفته ام بعد از زیارت چقدر مرگ میچسبد... و واقعا میچسبد !!!

خدا صد رحمت کند آن نوکر سینه سوخته ای را که مصرع پر مغز " تموم زندگیم مال حسینه" را سرود! تموم زندگیم یعنی تموم زندگیم! عمرم، نفسم، فکرم، هدفم، صدام، مالم و هر چه دارم فدای تو حسین جان... مگر اینطور کمی به رضایت خاطر برسم و الا چطور از زیر بار دین تو بیرون بیاییم! پیرزنی، رهگذری خسته و راه گم کرده دید که از بی پناهی رو به موت بود! پیرزن به دور و برش نگاهی کرد و جز گوسفندی چیزی نیافت. همان را برای مرد زمین زد و از هر چه داشت گذشت...گذشت تا پیرزن به قصری رفت که همان در راه مانده صاحب تاج و تختش بود! پرسید چه بدهم تا لطفش را جبران کنم؟ نانخورها گفتند ١٠٠ نان، ١٠٠ گوسفند، ١٠٠ سکه اما پادشاه گفت این پیرزن تمام زندگی اش را داد اگر من تمام حکومت و تخت پادشاهی ام را به او بدهم تازه حسابمان صاف شده است! 

حسین جان تمام زندگی ما چه ارزشی دارد وقتی خدا در برابر فداکردن تمام زندگی ات، تمام پادشاهی اش را به تو داد و تو را جانشین خود کرد و از رزق ماهی دریا تا قطره قطره باران همه را به تو سپرد! و ما این وسط با دیدن عشق بازی تو با خدا و عشق بازی خدا با تو داریم درس عشق بازی می آموزیم: تموم زندگیم مال حسینه

بأبی أنت و أمی و نفسی و أهلی و مالی

و برای همین آرزو دارم، کاری در خیمه ماتمت نباشد که از عهده من بر نیاید، از کفش جفت کردن تا چایی ریختن تا خدا قوت گفتن به نوکرات. امسال کارم بیشتر تبلیغی بود.مداحی، سخنرانی و روضه، اما برای سال بعد باید بروم پیش رسول و بگویم برای آشپزی کمک نمیخواهی؟

از معجزه ات همین بس حسین جان که روضه خوان کدرِ ناخالصِ سابقه دار هم از تو و خواهرت که بخواند همه گریه میکنند! 

این یعنی خورشید ما آنقدر زلال هست که از پشت ابر تیره هم نور بتابد!!


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید