خنـکا

ی لبخند تو

روزی که کانه خبرنگار ها راه افتاده بودم دور خانه (خوشحال می شوم اگر تصور نکنید خانه مان پانصد متر است) و از همه سوال می کردم اگر یک میلیارد برنده شوید باهاش چه میکنید؟ اصن اینقدر جدی که انگار همین الان پول تو حسابشون واریز شده و تا قرون آخرو قراره خرج کنن منم نوشتم تا اینجا بنویسم:

سید: ٥٠٠ سرمایه گذاری(برای خرج کردن در راهی که وظیفه اس) + ٢٠ گروه تحقیقی تربیتی + ٤٨٠ کمک دستی(در راهی که وظیفه اس)


پسرعموش: ٣٠٠ خانه + ١٠٠ کتاب + ٣٠٠ پس انداز(خارج از بانک) + ٣٠ ماشین + ٣٠ عروسی + ٢٤٠ کار اقتصادی (برای خرج در جنگ نرم)


مهدی: ١٠٠ رهن خانه(خونه نمیخره) + ٣٠٠ پس انداز بانکی(سودش خرج کار فرهنگی) + ٣٠ ماشین(ازین قدیمیا) + ١٥ بدهی + ٥٠٠ کار اقتصادی( برا خودش) + ٢٠ موتور(هواپیماس دیگه و الا موتور دوتومنه) + ٣٥ پس انداز دم دستی( به این دست میزنه اما به اولی نه)


خودم: ٥٠٠ صندوق قرض الحسنه(اعطای وام بدون هیچ سودی) + ٥٠٠ کار اقتصادی (برای تولید شغل و گسترش صندوق و فعالیتهای آتش به اختیار)


شکوفه: ٢٠ خرج شخصی + ٩٨٠ مجتمع آموزشی تربیتی (ازین باحالا از پیش دبستانی تا دبستان تا...)

بیست و یک روز بعد یا اصن یه سال بعد، کجایی پس! مادرت دنبالت میگشت گفت ول کن پدافند غیر عاملو تا کی میخوای تو جنگل باشی تا کی میخوای زنبور عسل بندازی تو قفس نهنگ صادر کنی؟ من اصن کاری به اون بی زبون ندارم ، گند خورده تو المان های شهری، کرم خاکی هم داره ابوعطا میخونه! آب سر بالا میره؟ نه بابا نرخ برق داره پرواز میکنه! لوله آب گاز ترکیده برقه!

- چی؟

- لوله آب گاز ترکیده برقه!

- امممممم

- درو باز کن باعا ... تق ایییییژ باز که خونه اینه، خودت تباهی خاکستر ٨٠ کیلویی تحویل جامعه دادی بس نیست سیگار زبون بسته رو ول کن عه کشتیش! وحشی! صد رحمت به گوزن که حیوون خونگی شد، گرگ آپارتمان نشین شد بعد تو هنوز کارتون ریز ریز میکنی با قاشق میخوری؟ دیگه قاشقو چرا میخوری؟ خدااااوکیل یه بار دیگه قاشق بخوری، یه بار دیگه قیمه هارو بریزی تو ماستا خداااااوکیل!! خدااااااااوکیل!! آره داد میزنم دلم میخواد داد میزنم! خدااااااوکیل رگمو با تیغ صورت تراشی میزنم! مشت میزنم لگدم میزنم داد هم که قبلا گفتم میزنم! میخوام پایان نامه بنویسم فالوده شیرازی در یزد چه میکند؟ فالوده یزدی سلام! چی میگی تو؟ آره دیوونه ها هم پایان نامه مینویسن! چییی؟ به من گفتی دیوونه؟ تو چمه؟ من دیوونه ترم!! هفت خط دیوونه خونه هم خودمم... آره دیوونه ها هم دیوونه تر میشن همه تو دیوونه خونه دیوونه تر میشن!

1-بارون درخت نشین را بالاخره تمام کردم! ارزش یک بار خواندن را دارد..کلا زندگی یک آدم را از بچگی تا مرگ که تعریف کنی حرف به درد به خور تویش هست..مخصوصا که شخصیت اول داستان از آدم ها فاصله گرفته باشد و میخواهد متفاوت فکر کند! مولا علی میگوید در مردم باش ولی با آنان نباش ولی این آقا شخصیتی نوشته که در مردم نیست( روی درخت است )ولی با مردم است! شخصیتش برا خودش محترمه :)) در کل بخش عاشقانه اش جالب است.


2-با مهدی چند شب پیش در مورد نادر ابراهیمی صحبت میکردیم و مثل همیشه دفاع او و تخریب من! گفت با یک عاشقانه آرام می شود زندگی کرد، هر لحظه را جوری تصویرسازی و شکوفا میکند که انگار آدم دارد فیلم می بیند! گفتم پس داستان این وسط چه میشود؟ ریتم خسته کننده ای که برای مخاطب می ماند چه میشود! جدای از اسم متناقض یک عاشقانه آرام که اولش با آخرش در تضاد است اینکه نادر همه کاراکترهایش شبیه هم اند، مثل هم حرف میزنند و غیرواقعی اند یک اشکال بزرگ است. آخر کار قبول کرد که امیرخانی بهتر از نادر است که هو المطلوب!


3-انیمیشن بچه رئیس و فیلم با استعداد را هم دیدم! حالا جدای از محتوا شما لهجه رو ببینید! چقدر روون، چقدر کاربلد، چقدر بدون لکنت! هر دو گوشه نگاهی به تربیت دارند اولی مستقیم با بچه ها درباره چالش بچه دوم و حسادتهایی که دیدیم و تجربه کردیم حرف میزنه و دومی با والدین که نابغه ها رو باید مث بقیه بزرگ کرد.جدای ازینکه خیلی استعداد بچه رو اغراق آمیز نشون داده فیلم میخواد در هر لحظه تاثیرگذار باشه که یه جاهای موفقه مخصوصا توصحنه بیمارستان! با این روش تربیتی به شدت موافقم: نشون دادن!


4-من یه زمانی برا امتحانا تا هر چند دور که بتونم میخوندم. کم کمش دو دور بود یعنی کمتر از اون رو میگفتم نخوندم و خیال میکردم خراب میکنم. یااادش به خیر:) الان که به کتاب نگاه هم نمیکنم! خیلی هنر کنم ببینم چه امتحانی داریم. اما نمیدونم چی شد ما رو جو گرفت گفتم یه درس بردارم کلا بدون کلاس رفتن و بدون خوندن برم امتحان بدم ببینم چی میشه! با اجازتون چهارده گرفتم و ازونجایی که نمره قبولی شونزده است، شهریور در خدمت دوستانیم! هیچی دیگه خودمو با دختره که مقایسه میکنم نابودم:)))

دیشب بعد از اینکه شام مجردی را خوردیم، چشمکی به سید زدم و گفتم دستتو میبوسه و پای سفره دراز کشیدم. سید هم برو بابایی گفت و کنار من دراز کشید! در همین لوکیشن چقدر از ته دل خندیدیم! آنجا بود که فهمیدم چقدر با سید ندار و راحت و رفیقم...داستان من و سید برمیگردد به زمانی که جایتان خالی رفته بودم مکه! یک خانم مهربانی در کاروان داشتیم که وقتی فهمید کجا قبول شده ام گفت: عه پسر من هم همینجا قبول شده ایشالا با هم باشید! من هم توی دلم گفتم چه تصور کوچکی از آنجا دارد! ما کجا پسر شما کجا؟ خلاصه اینکه ما رفتیم و دقیقا با پسر ایشان که همان سید خودمان باشد، هم اتاق شدیم و کلی بعد فهمیدیم این پسر همان خانم مهربان است. چه دنیای کوچکی و چه تصور و دل بزرگی!!!

من با همین سیدی که تا خانه مان خالی میشود می آید خانه ما و تا تقی به توقی میخورد می روم خانه شان به مدت چهارسال تمام قهر شدید بودم! اوج نفرت، اوج غضب، اوج حس سر به تنش نباشد! قهر ما که به عبارت بهتر قهر من با او بود شهره خاص و عام شده بود! بیچاره آن اول ها چقدر پیغام و پسغام داد! چقدر در جایی که من بودم این سوال را بلند مطرح میکرد که اگر رفیقی با ما به هم بزند، چه کنیم؟ و من مغرور حتی حسرت جواب سلامو به دلش میذاشتم. و اما بعد چهارسال نفرت دوباره با هم رفیق شدیم و چقدر رفیق تر از قدیم...سید این روزها کتابهای عین صاد را می جود و وبلاگ مینویسد، فقط خداکنه اینجا را نخواند!

چه بگویم از موسی؟ موسی همان وقتی که از دریا رد شد و پشت سرش را نگاه نکرد، مرا زیر خروارها آب جا گذاشت! با فرعونیان و هامانیان در منجلاب دست و پا میزنیم موسی، این بود رسمش؟ که بگذاری و بروی؟ که پرسی از ما نکنی؟ که عصایت را به ما قرض ندهی؟ بله عصایت را میخواهم. نه برای اژدهایش، نه برای اینکه دریا را بشکافم، چریدن را هم که بدون عصا میتوانم، بلکه برای امری بزرگ تر؛ میخواهم از سنگ چشمه بجوشانم!!! تو که با آتش هم انس میگیری و به جای "رأیت نارا" میگویی "آنست نارا" یعنی با ما سنگها نمی جوشی؟ تا بجوشیم؟

موسی واقعا از این حد ارادت خدا به تو حسودی ام می شود مثل خودت که از برآورده شدن دعای فرعون به خدا شکوه بردی که خدایا ما پیامبر تو هستیم بعد تو به حرف این گوش میکنی؟ پرآبی و کم آبی دجله به حرف من نیست، بعد به حرف دشمن ما هست؟ و خدا چه زیبا گفت: موسا تو که نمیدانی این مرد متکبر شب ها چه میکند؟ لباس ذلت می پوشد و به درگاه من التماس میکند که خدایا خودم که میفهمم هیچ کاره ام، تو همه کاره ای! آبروی ما را پیش رعیت نبر.. موسی تو چه کردی که خدا حاضر است سی روز، خصوصی وقت ملاقات بدهد بعد ده روز هم تمدید کند آن هم بدون قطره ای آب و غذا که همین گفتگو با خدا غذای جسم و جان تو باشد! خیلی مردی و خیلی اسم قشنگی داری اگر بچه من قرار باشد رسالتی بزرگ داشته باشد اسمش را میگذارم موسی! به همین ابهت و به همین وسعت

نریمانی میگفت: مادر شهید حرفی زده دو سه روز است ما را از خود بی خود کرده. مادر گفته عکس اسارت پسرم مرا ناراحت نکرد. برای شهادتش هم گریه نمی کنم فقط فکر لب های خشکش هستم! نمی دانم نامردها سیرابش کرده اند یا نه!

فدای مادر تشنه لب کربلا




+

فقط اونجاش که میگه منم یه مادرم پسرمو دوسش دارم

 این ترسهای خز را اگر کنار بگذارید و اگر خلوتی و فکری داشته باشید خواهید دید که ترس از مرگ را به هیچ صورت نمیتوانید کنار بگذارید! خدای این ترسها این ترس است و شروع شجاعت ها با غلبه بر این ترس است که کسی که از مرگ میترسد هیچ بعید نیست از سوسک و شکلات و هر چه لات و ارتفاعات و آمپولجات نیز بترسد و دروغ چرا من از آمپول میترسیدم در دورانی که بچه تر بودم فرار میکردم و در خیابان های اطراف پیدایم میکردند بزرگتر که شدم شیک تر فرار میکردم و پیدایم نمیکردند کل فامیل فهمیده بودند چرا گواهینامه نمی گیرم! بحث گواهینامه که میشد بچه دوساله هم میگفت آها تو همونی که از آزمایش خون میترسی... و دروغ چرا من از مرگ میترسیدم به حدی که از خواب هم که برادرش باشد میترسیدم و از هر چیزی که بوی مرگ بدهد (مثل عرفان)میترسیدم و این عجیبترین ترس عالم بود برایم! استاد میگفت زیاد قبرستان برو مخصوصا پای سنگ قبرهای قدیمی بنشین. انست را زیاد کن تا مثل بچه ای که از غریبه میترسد از آن نترسی و همان زمان زمانی بود که خیلی به مرگ فکر میکردم و از مرگ مینوشتم! خیلی خوب بود اما یک شب خواب دیدم در مسجدی کت و شلوار پوشیده دنبال عروس میگردم و پای سفره عقد مینشینم تا بیاید! صبح که صبح جمعه ای هم بود شاد و شنگول پاشدم و با رفقا گرم صحبت شدیم که یکهو کنجاوی مرا گرفت که تعبیر خواب دیشب چه بود؟ همین که تعبیر را دیدم سرم سنگین شد! نوشته بود اگر در عروسی باشد و دنبال عروس بگردد یعنی مرگش نزدیک است! دیگر توی خودم نبودم اطرافیان هم این را فهمیدند، غذا میخوردم هم بالا می آوردم! آنقدر سست شده بودم که فقط انتظارش را میکشیدم آنجا فهمیدم ترسم ریشه دارتر از این حرفها بوده! به برکت استاد به معبر ماهری زنگ زدم و همین که تعریف کردم، گفت خواب شیطانی است تعبیر ندارد.. لعنت بر این شیطان خوشت می آید نقطه ضعف ما را ببینی! دیدم اینطور که نمیشود به خودم گفتم چرا از مرگ میترسم؟ خب به خاطر دست خالی ام! خب چرا دستم خالی باشد؟ چرا حسنه ای نداشته باشم که هیچوقت، با هیچ گناهی محو نشود؟ آنجا از خدا خواستم تا اربعین زنده باشم و بعدش هر چه شد شد و الغرض اینکه من بعد از کربلا از مرگ نترسیدم! خوش به حال اونی که کربلا رو ببینه از دنیا بره

رفتم حجامت و گفتم بزن هر چه میخواهی بزن، وقتی تیغ را میخواست بزند، تیزی تیغ زیر گلو را تصور میکردم حاج احمد پناهیان راست میگفت درد نداشت! چهار رگ است و تمام! بعد از شهادت شهید عزیز حججی دارم روی نحوه مرگم فکر میکنم و به حرف حاج احمد فکر میکنم و به خدایی که با او ترس معنا ندارد!

موضوعی یافت نشد!

لطفا منتظر بمانید

اشکان ساعت دو شب زنگ زد، اشکان از بچه های ثابت کانون و سیزده چهارده ساله است! گفت یه سوال ذهنمو درگیر کرده ببخشید این وقت شب مزاحم شدم، گفتم بپرس، گفت آیا ظاهر افراد دلیلی برای قضاوت باطن آنها هست؟ من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم نه! نه قربونت برم نه! نهظاهر من نشانه خوب بودنمه و نه ظاهر اون دختر بدحجاب دلیل بد بونش، دل که دیدنی نیست!

راحتش کردم! خیال نمیکرد من با علیرضا هیچ سر و سری نداشته باشم.. خیال نمیکرد میدانم عاشق دختری شده محجبه و چادری اما چندی بعد بدحجاب دیده شده و اشکان را به مرحله نابودی کشانده!یک شب وقتی همه نمازگزارها رفته بودند در تاریک و روشن مسجد نشسته بود گریه میکرد! 

سرو چمن پیش اعتدال تو پستست

روی تو بازار آفتاب شکستست


شمع فلک با همه مشعل انجم

پیش وجودت چراغ باز نشستست


این همه زورآوری و مردی و شیری

مرد ندانم که از کمند تو جستست


این یکی از دوستان به تیغ تو کشتست

وان دگر از عاشقان به تیر تو خستست


دست طلب داشتن ز دامن معشوق

پیش کسی گو کش اختیار به دستست


منکر سعدی که ذوق عشق ندارد

نیشکرش در دهان تلخ کبستست

سفر تمام شد اما حکایت همچنان باقیست! قرار نبود زیاد شمال بمانیم اما خبردار شدم مجتبا هم با خانواده دارند میایند دقیقا جایی که ما هستیم برای همین گفتم یک روز دیگر بمانیم تا شمالمان لغو نباشد قبل ازینکه مجتبا برسد کل تفریحم نگاه کردن به شبکه داخلی مجموعه بود که پشت سر هم میگفت اینچنین و آنچنین امکاناتی اینجا موجود است و همین مایه دست انداختن ما هم شده بود که همه اینهایی که میبینی بیرون اتاق هست یه تکونی به خودت بدی میبینی اما من حالش را نداشتم تا مجتبا رسید؛ بله دنیا کوچکتر ازین حرفهاست! مجتبا را سخت در آغوش گرفتم.. با او علاوه بر همکاری در کانون اقوام هم هستیم.. دوست داشت برود طلبگی اما پدرش نگذاشت و الان به عشق شهادت فیزیک هسته ای میخواند یکبار بهم گفت این زبانی که من خوانده ام را میخواهم در راه خیر استفاده کنم آدم های به درد به خور را بفرست تا دربست به آنان زبان یاد بدهم! علاوه بر این حفظ قرآن هم با مشورت علیرضا کار میکند که اهلش میدانند کار با اراده ایست... مجتبا را سخت در آغوش گرفتم و سوار ماشین شدیم اولین جایی که دیدم پیست کارتینگ بود گفتم برویم یه دوری بزنیم گفت مناسب هست؟ گفتم بیا پایین بابا سر پیچ ها هم جیغ بزن برا خودت!! اما لب ساحل را درست گفت واقعا مناسب نبود.. رفتیم پیش برادرش مصطفی که این هم شاهکاری است برای خودش فوتبال دستی و پینگ پنگ زدیم و برداشتیمش رفتیم جایتان خالی بستنی هم زدیم و شب با خانواده آمدند خانه ما پدرش تا مرا دید گفت تو هنوز ریش میذاری؟:))) آدم عجیبی است از آنهایی که نماز میخوانندها اما جلوی جمع میگویند کی نماز میخواند!! و هیییی به من می گفتند سرت رو از تو گوشی در بیار! زشته! باباجان چایی! اشاره ابرو و هرچیزی ازین قبیل

خب شاید دارم با آدم مهمی حرف میزنم، شاید در موضوع مهمی حرف میزنم، شاید بحث تازه داغ شده، شاید ناراحت بشود!شاید..شاید.شاید.. ولی به هر حال گوشی رو کنار گذاشته و مهمانداری کردیم تا رفتند! حالا واقعا خدا کجای زندگی ماست؟ حیف نیست اگر در حاشیه باشد؟ حیف نیست اگر هدف نباشد؟ 

و من خدا را میخواهم و هر آنکه مرا به او میرساند!